تبليغاتX
احساس دیگر

احساس دیگر

خدایا!به من قلبی عطا کن تا سنگ نشود،تا سخت نشود،کینه ای بخود راه ندهد...در خود عشقی واقعی داشته باشد

 

“دکتر باربارا دی آنجلیس”

- یک لبخند میتواند به دیگران کمک کند تا باور کنند مهم و با ارزش اند.یک عمل محبت آمیز میتواند زندگی آدمها را نجات دهد.

- هنگامی که همچنان به گذشته خیره می شوید،قادر نخواهید بود آینده ای را که در انتظارتان است ببینید

- هرگز اجازه ندهید ترس شما را به " بی تفاوتی " سوق دهد .

- هیچ اتفاقی در این دنیا تصادفی نیست و هر واقعه و اتفاق دلیل و حکمتی دارد.

- هر چه بیشتر عشق بورزید ، عشق و شور زندگی بیشتری به شما روی خواهد آورد .

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 10 بهمن1390ساعت 7:15  توسط ...  | 

یاد بگیریم مهربان بودن سخت نیست...

 

چند روز به "کریسمس" مانده بود که به یک مغازه رفتم تا برای نوه ی کوچکم
عروسک بخرم. همان جا بود که پسرکی را دیدم که یک عروسک در بغل گرفت و

به خانمی که همراهش بود گفت: "عمه جان..." اما زن با بی حوصلگی جواب داد:
"جیمی، من که گفتم پولمان نمی رسد!" زن این را گفت و سپس به قسمت

دیگر فروشگاه رفت.

به آرامی از پسرک پرسیدم: "عروسک را برای کی می خواهی بخری؟

با بغض گفت: "برای خواهرم، ولی می خوام بدم به مادرم تا او این کادو را
برای خواهرم ببرد.

" پرسیدم: "مگر خواهرت کجاست؟" پسرک جواب داد خواهرم رفته پیش خدا،

پدرم میگه مامان هم قراره بزودی بره پیش خدا"پسر ادامه داد: "من به پدرم گفتم
که از مامان بخواهد که تا برگشتنم از فروشگاه منتظر بماند.

"بعد خودش را به من نشان داد و گفت: "این عکسم را هم به مامان می دهم تا
آنجا فراموشم نکند، من مامان را خیلی دوست دارم ولی پدرم می گوید که
خواهرم آنجا تنهاست و غصه می خورد." پسر سرش را پایین انداخت و دوباره
موهای عروسک را نوازش کرد. طوری که پسر متوجه نشود،

دست به جیبم بردم و یک مشت اسکناس بیرون آوردم.

از او پرسیدم: "می خواهی یک بار دیگر پولهایت را بشماریم، شاید کافی
باشد!" او با بی میلی پولهایش را به من داد و گفت: "فکر نمی کنم چند بار
عمه آنها را شمرد ولی هنوز خیلی کم است "من شروع به شمردن پولهایش کردم.
بعد به او گفتم: "این پولها که خیلی زیاد است،حتما می توانی عروسک را
بخری!" پسر با شادی گفت: "آه خدایا متشکرم که دعای مرا شنیدی!" بعد رو به
من کرد وگفت: "من دلم می خواهد که برای مادرم هم یک گل رز سفید بخرم، چون
مامان گل رز خیلی دوست دارد، آیا با این پول که خدا برایم فرستاده می
توانم گل هم بخرم؟"اشک از چشمانم سرازیر شد، بدون اینکه به او نگاه کنم،
گفتم:" بله عزیزم، می توانی هر چقدر که دوست داری برای مادرت گل بخری."

چند دقیقه بعد عمه اش بر گشت و من زود از پسر دور شدم و در شلوغی

جمعیت خودم را پنهان کردم. فکر آن پسر حتی یک لحظه هم از ذهنم دور

نمی شد؛ناگهان یاد خبری افتادم که هفته ی پیش در روزنامه خوانده بودم:

 "کامیونی با یک مادر و دختر تصادف کرد" دختردر جا کشته شده و حال مادر

 او هم بسیار وخیم است."

فردای آن روز به بیمارستان رفتم تا خبری به دست آورم. پرستار بخش خبر نا
گواری به من داد: "زن جوان دیشب از دنیا رفت." اصلانمی دانستم آیا این
حادثه به پسر مربوط می شود یا نه، حس عجیبی داشتم. بی هیچ دلیلی به

کلیسا رفتم. در مجلس ترحیم کلیسا، تابوتی گذاشته بودند که رویش یک عروسک، یک شاخه گل رز سفید و یک عکس بود...


+ نوشته شده در  یکشنبه 25 دی1390ساعت 10:6  توسط ...  | 

اینگونه باشیم... !

 

- از مردم مراقبت و به آنها توجه کنید.

- صادق باشید و مسئول کارهای خود.

- لبخند بزنید.

- احترام به بزرگان- احترام به کودکان- احترام به همه.

- گفتن لطفاْ و متشکرم.

- در کارهای خود برتر و موفق باشید.

- اگر می توانید به دیگران کمک کنید.

- سازمان یافته باشید.

- دانش و اطلاعات خود را به اشتراک بگذارید.

- مثبت باشید و بر درستکاری متمرکز شوید.

- در رابطه بادیگران وفادار باشید.

- به کسی که حرفی برای گفتن دارد مشتاقانه گوش بدهید.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 6 دی1390ساعت 13:49  توسط ...  | 

سخنی از بزرگان

 

- در دشمن دو رنگی نیست. کاش دوستان هم در موقع خود چون دشمنان بی ریا بودند. " دکتر شریعتی"

- بسیار نادر هستند کلماتی که ارزششان بیشتر از سکوت باشد."هانری دونومتر"

- عاشق آن کسی باش که بر دو طرفه بودن عشق اصرار می کند."دانته"

- مدیری که تنها به سود می اندیشد، مانند تنیس بازی است که به جای توپ،چشم بر تابلو امتیازها دوخته است... "ایچک وایلد"

- انسان آزاد آفریده شده است اما همیشه در زنجیری است که خود بافته است. "ژان ژاک روسو"

- گذر جهان هر چه باشد، تو همیشه لبخند بزن تا جهان تو را خندان نماید. "کنفسیوس"

- خداوندا مرا از کسانی قرار ده که دنیاشان را برای دینشان می فروشند نه دینشان را برای دنیاشان. "دکتر شریعتی"

 

+ نوشته شده در  شنبه 26 آذر1390ساعت 7:29  توسط ...  | 

نصایح لقمان حکیم

 


 
۹۱. با دیوانه و مست سخن مگو.

 
۹۲. برای کسب سود و دوری از زیان آبروی خود را مریز.

 
۹۳. در کار دیگران کنجکاوی و جاسوسی مکن.

 
۹۴. در اصلاح میان مردم هیچ گاه کوتاهی مکن.

 
۹۵. ادب و تواضع را هیچگاه فراموش مکن.

 
۹۶. با خداوند صادق و با مردم با انصاف باش.

 
۹۷. بر آرزو ها و خواسته های خود غالب باش.

 
۹۸. خدمتکاری بزرگان و همکاری با مستمندان را فراموش مکن.

 
۹۹. با بزرگان با ادب و با کودکان مهربان باش.

 
۱۰۰. با دشمنان مدارا کن و در مقابل جاهلان خاموش باش.

 
۱۰۱. در مال و مقام دیگران طمع مکن.

 
۱۰۲. از رفت و آمد و مال و مرام و مسلک خویش کمتر بگو.

 
۱۰۳. بجز خداوند هیچ کس و هیچ چیز را فرمانروا و فریادرس خویش مشمار.

 
۱۰۴. عمر و روزی با حساب و کتاب است، پس مترس و طمع مکن.

 
۱۰۵. عمر را برای عمل و عبادت و پاکی و پرهیزکاری غنیمت بدان.

 
۱۰۶. اگر بهشت را می طلبی از فساد و ستم و گردن کشی پرهیز کن.

 
۱۰۷. سرچشمه ی زشتی ها را دنیا پرستی و مستی و نادانی بدان.

 
۱۰۸. بجز در حق و راستی بندگان خدا را بندگی و فرمانبری مکن.

 
۱۰۹. خود را با ستم سلاطین شریک مگردان.

 
۱۱۰. دنیای دیگر را به دست فراموشی مسپار.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 13 آذر1390ساعت 10:19  توسط ...  | 

نصایح لقمان حکیم

 


۵۱. کار امروز را به فردا مینداز.

۵۲. با بزرگتر از خود مزاح مکن.

۵۳. با بزرگان سخن طولانی مگو.

۵۴. کاری مکن که جاهلان با تو جرأت گستاخی پیدا کنند.

۵۵. محتاجان را از مال خود محروم مگردان.

۵۶. دعوا و دشمنی گذشته را دوباره زنده مکن.

۵۷. کار خوب دیگران را کار خود نشان مده.

۵۸. مال و ثروت خود را به دوست و دشمن نشان مده.

۵۹. با خویشاوندان قطع خویشاوندی مکن.

۶۰. هیچگاه پاکان و پرهیزکاران را غیبت مکن.

۶۱. خودخواه و متکبر مباش.

۶۲. در حضور ایستادگان منشین.

۶۳. در حضور دیگران دندان پاک مکن.

۶۴. با صدای بلند آب دهان و بینی را پاک مکن.

۶۵. به هنگام خمیازه دست بر دهان خویش بگذار.

 ۶۶. حالت خستگی را در حضور دیگران ظاهر مکن.

 ۶۷. در مجالس انگشت در بینی مینداز.

 ۶۸. کلام جدی را با مزاح آمیخته مکن.

 ۶۹. هیچکس را پیش دیگران خجل و رسوا مکن.

 ۷۰. با چشم و ابرو با دیگران سخن مگو.

 ۷۱. سخن گفته شده را تکرار مکن.

 ۷۲. از شوخی و مزاح خود کمتر کن.

 ۷۳. از خود و خویشاوندان نزد دیگران تعریف مکن.

 ۷۴. از پوشیدن لباس و آرایش زنان پرهیز کن.

 ۷۵. از خواسته های نابجای زن و فرزندان پیروی مکن.

 ۷۶. حرمت هر کس را در حد خود نگاه دار.

 ۷۷. در بد کاری با اقوام و دوستان همکاری مکن.

 ۷۸. از مردگان به نیکی یاد کن.

 ۷۹. از خصومت و جنگ افروزی جدّا پرهیز کن.

 ۸۰. با چشم احترام به کار دیگران نگاه کن.

 ۸۱. نان خود را بر سفره ی دیگران مخور.

 ۸۲. در هیچ کاری شتاب مکن.

 ۸۳. برای جمع آوری بیش از حد مال و ثروت حرص مخور.

 ۸۴. به هنگاه خشم شکیبا باش و سخن سنجیده بگو.

 ۸۵. از پیش دیگران غذا و میوه بر مدار.

 ۸۶. در راه رفتن از بزرگان پیشی مگیر.

 ۸۷. سخن و کلام دیگران را قطع مکن.

 ۸۸. به هنگام راه رفتن جز به ضرورت چپ و راست خود را نگاه مکن.

 ۸۹. در حضور مهمان بر کسی خشم مگیر.

 ۹۰. مهمان را به هیچ کاری دستور مده.

+ نوشته شده در  شنبه 12 آذر1390ساعت 7:14  توسط ...  | 

نصایح لقمان حکیم به فرزندش

 

۲۶. یاران و آشنایان را احترام کن.

۲۷. با دوست و دشمن، خوش اخلاق باش.

۲۸. وجود پدر و مادر را غنیمت بشمار.

۲۹. معلم و استاد را همچون پدر و مادر دوست بدار.

۳۰. کمتر از درآمدی که داری خرج کن.

۳۱. در همۀ امور میانه رو باش.

۳۲. گذشت و جوانمردی را پیشه کن.

۳۳. هر چه که می توانی با مهمان مهربان باش.

۳۴. در مجالس و معابر چشم و زبان را از گناه باز دار.

۳۵. بهداشت و نظافت را هیچگاه فراموش مکن.

۳۶. هیچگاه دوستان و هم کیشان خود را ترک مکن.

۳۷. فرزندانت را دانش و دینداری بیاموز.

۳۸. سوارکاری و تیراندازی و ... را فراگیر.

۳۹. در هر کاری از دست و پای راست آغاز کن.

۴۰. با هر کس به اندازۀ درک او سخن بگو.

۴۱. به هنگام سخن متین و آرام باش.

۴۲. به کم گفتن و کم خوردن و کم خوابیدن خود را عادت بده. 

۴۳. آنچه را که برای خود نمی پسندی برای دیگران مپسند.

۴۴. هر کاری را با آگاهی و استادی انجام بده.

۴۵. نا آموخته استادی مکن.

۴۶. با ضعیفان و کودکان سرّ خود را در میان نگذار.

۴۷. چشم به راه کمک و یاری دیگران مباش.

۴۸. از بدان انتظار مردانگی و نیکی نداشته باش.

۴۹. هیچ کاری را پیش از اندیشه و تدبر انجام مده.

۵۰. کار ناکره را کرده خود مدان.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 3 آذر1390ساعت 8:6  توسط ...  | 

نصایح لقمان حکیم به فرزندش

 

لقمان حکیم، غلام سیاهی بود که در سرزمین سودان چشم به جهان گشود. گرچه او چهره ای سیاه و نازیبا داشت، ولی از دلی روشن، فکری باز و ایمانی استوار برخوردار بود. او که در آغاز جوانی برده ای مملوک بود، به دلیل نبوغ عجیب و حکمت وسیعش آزاد شد و هر روز مقامش اوج گرفت تا شهره ی آفاق شد. او مردی امین بود، چشم از حرام فرو می بست، از ادای حرف ناسزا و بی مورد پرهیز می کرد و هیچگاه دامن خود را به گناه نیالود و همواره در امور زندگی شرط عفت و اخلاص را رعایت می کرد. بیشتر وقت خود را در همنشینی با فقها و دانشمندان و پادشاهان می گذراند و مسئولیت خطیر آنها را گوشزد می کرد و آنها را از کبر و غرور برحذر می داشت و خود نیز از احوال ایشان عبرت می گرفت و در این میان فرزند برومند لقمان که نظر پدر را به خود معطوف داشته بود، بیشتر مورد خطاب او قرار می گرفت. هرچند نصایح لقمان بیشتر جنبه عمومی داشت و سعی لقمان بر این بود که در مناسبت های مختلف فرزندش و همچنین سایر مردم را پند و اندرز دهد که در این رابطه گوشه ای از این پندها را در این ایمیل مرور می کنیم :

۱. فرزندم هیچ کس و هیچ چیز را با خداوند شریک مکن.

۲. با پدر و مادرت بهترین رفتار را داشته باش.

۳. بدان که هیچ چیز از خداوند پنهان نمی ماند.


۴. نماز را آنگونه که شایسته است بپادار.

۵. اندرز و نصیحت دیگران را فراموش مکن.


۶. از بدان انتظار مردانگی و نیکی نداشته باش.

۷. از مردم روی مگردان و با آنها بی اعتنا مباش.


۸. با غرور و تکبر با دیگران رفتار مکن.

۹. در مقابل پیش آمدها شکیبا باش.


۱۰. بر سر دیگران فریاد مکش و آرام سخن بگو.

۱۱. از طریق اسماء و صفات خداوند او را بخوبی بشناس.


۱۲. به آنچه دیگران را اندرز می دهی خود پیشتر عمل کن.

۱۳. سخن به اندازه بگو.


۱۴. حق دیگران را به خوبی ادا کن.

۱۵. راز و اسرارت را نزد خود نگاه دار.


۱۶. به هنگام سختی دوست را آزمایش کن.

۱۷. با سود و زیان دوست را امتحان کن.


۱۸. با بدان و جاهلان همنشینی مکن.

۱۹. با اندیشمندان و عالمان همراه باش.


۲۰. در کسب و کار نیک جدّی باش.

۲۱. بر کوته فکران و ضعیف عنصران اعتماد مکن.


۲۲. با عاقلان ایماندار مدام مشورت کن.

۲۳. سخن سنجیدۀ همراه با دلیل را بیان کن.


۲۴. روزهای جوانی را غنیمت بدان.

۲۵. هم مرد دنیا و هم مرد آخرت باش.





+ نوشته شده در  پنجشنبه 12 آبان1390ساعت 10:27  توسط ...  | 

 

مرد را به عقلش نه به ثروتش

زن را به وفایش نه به جمالش

دوست را به محبتش نه به کلامش

عاشق را به صبرش نه به ادعایش

مال را به برکتش نه به مقدارش

خانه را به آرامشش نه به اندازه اش

اتومبیل را به کاراییش نه به مدلش

غذا را به کیفیتش نه به کمیتش

درس را به استادش نه به سختیش

دانشمند را به علمش نه به مدرکش

مدیر را به عمل کردش نه به جایگاهش

نویسنده را به باورهایش نه به تعداد کتابهایش

شخص را به انسانیتش نه به ظاهرش

دل را به پاکیش نه به صاحبش

جسم را به سلامتش نه به لاغریش

سخنان را به عمق معنایش نه به گوینده اش

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 11 آبان1390ساعت 9:43  توسط ...  | 

شعر...

 

من نمیدونم این شعر از کیست ولی خیلی زیباست 

 

سخت آشفته و غمگین بودم…

 به خودم می گفتم:
بچه ها تنبل و بد اخلاقند
دست کم میگیرند
درس ومشق خود را…
باید امروز یکی را بزنم، اخم کنم
 و نخندم اصلا
تا بترسند از من
و حسابی ببرند…
خط کشی آوردم،
درهوا چرخاندم...
 چشم ها در پی چوب، هرطرف می غلطید
مشق ها را بگذارید جلو، زود، معطل نکنید !

اولی کامل بود،

دومی بدخط بود
بر سرش داد زدم...

سومی می لرزید...
خوب، گیر آوردم !!!
صید در دام افتاد
و به چنگ آمد زود...
دفتر مشق حسن گم شده بود
این طرف،
آنطرف، نیمکتش را می گشت
تو کجایی بچه؟؟؟
بله آقا، اینجا
همچنان می لرزید...
” پاک تنبل شده ای بچه بد ”
" به خدا دفتر من گم شده آقا، همه شاهد هستند"
” ما نوشتیم آقا ”

بازکن دستت را...
خط کشم بالا رفت، خواستم برکف دستش بزنم
او تقلا می کرد
چون نگاهش کردم
ناله سختی کرد...
گوشه ی صورت او قرمز شد
هق هقی کردو سپس ساکت شد...
همچنان می گریید...
مثل شخصی آرام، بی خروش و ناله

ناگهان حمدالله، درکنارم خم شد
زیر یک میز،کنار دیوار،
دفتری پیدا کرد ……

گفت : آقا ایناهاش،
دفتر مشق حسن

چون نگاهش کردم، عالی و خوش خط بود
غرق در شرم و خجالت گشتم
جای آن چوب ستم، بردلم آتش زده بود
سرخی گونه او، به کبودی گروید …..

صبح فردا دیدم
که حسن با پدرش، و یکی مرد دگر
سوی من می آیند...

خجل و دل نگران،
منتظر ماندم من
تا که حرفی بزنند
شکوه ای یا گله ای،
یا که دعوا شاید

سخت در اندیشه ی آنان بودم
پدرش بعدِ سلام،
گفت : لطفی بکنید،
و حسن را بسپارید به ما ”

گفتمش، چی شده آقا رحمان ؟؟؟
گفت : این خنگ خدا
وقتی از مدرسه برمی گشته
به زمین افتاده
بچه ی سر به هوا،
یا که دعوا کرده
قصه ای ساخته است
زیر ابرو وکنارچشمش،
متورم شده است
درد سختی دارد،
می بریمش دکتر
با اجازه آقا …….

چشمم افتاد به چشم کودک...
غرق اندوه و تاثرگشتم

منِ شرمنده معلم بودم
لیک آن کودک خرد وکوچک
این چنین درس بزرگی می داد
بی کتاب ودفتر ….

من چه کوچک بودم
او چه اندازه بزرگ
به پدر نیز نگفت
آنچه من از سرخشم، به سرش آوردم

عیب کار ازخود من بود و نمیدانستم
من از آن روز معلم شده ام ….
او به من یاد بداد  درس زیبایی را...
که به هنگامه ی خشم
نه به دل تصمیمی
نه به لب دستوری
نه کنم تنبیهی
***
یا چرا اصلا من
عصبانی باشم
با محبت شاید،
گرهی بگشایم

با خشونت هرگز...
          با خشونت هرگز...
                   با خشونت هرگز...
 
+ نوشته شده در  پنجشنبه 5 آبان1390ساعت 12:15  توسط ...  | 

 
http://www.javakhafan.7p.com